از این روی نخست به تعقیب اورک هایی پرداخت که پدر و خویشان او را کشته بودند و شبانه در کنار چشمه ی ریویل بالای مانداب سِرِخ به اردوگاه شان برخورد و به سبب آموختگی اش با بیشه ها بی آن که او را ببینند به آتش شان نزدیک شد.
آنجا فرمانده اورک ها به کار خود فخر می فروخت و دست بریده ی باراهیر را به منزله ی نشانه ای برای سائورون از موفقیت آمیز بودن ماموریت شان بالای سر گرفته بود و انگشتر فلاگوند بر انگشت آن دست بود . آنگاه برن از پشت صخره ای بیرون جست وفرمانده را کشت و دست و حلقه را برداشت و در پناه تقدیر پا به گریز نهاد و اورک ها چون مدهوش شده بودند تیر هاشان بی هدف بود
از آن پس برن چهار سال دیگر در دورتونیون تنها همچون یاغیان سرگردان بود اما دوست ددان و پرندگان شده بود و آنها یاری اش کردند و هیچ گاه با او بی وفا نبودند و از آن زمان به بعد هیچ موجود زنده ای را که در خدمت مورگوت نبود نمی کشت و لب به گوشتش نمیزد.
نه از مرگ که تنها از اسارت می ترسید و از آنجا که بی باک و بی پروا بود هم از مرگ و هم از بند گریخت و آوازه ی کار های دلیرانه اش در تنهایی در سرتاسر بلریاند پیچید و حکایت هایش حتی به دوریات هم رسید.
عاقبت مورگوت برای سر او جایزه تعیین کرد که کم از بهای سر فین گون شاه برین نولدور نبود اما اورک ها با خبرنزدیک شدن برن به جای جستن او می گریختند از این رو سپاهی به فرهاندهی سائورون به مقابله با او به راه افتاد و سائورون گرگ خویان را با خود آورده بود ددانی خونخوار که او ارواحی موحش رادر جسم شان جای داده بود.
تمام آن سرزمین اینک پر از پلیدی گشته بود و تمام موجودات پاک آنجا را ترک می گفتند و برن چنان سخت در تنگنا افتاده بود که عاقبت به اجبار از دورتونیون گریخت.
به گاه زمستان و برف زمین و گور پدرش را در دورتونیون ترک گفت واز ارتفاعات گورگوروت کوهستان دهشت بالا رفت و زمین دوریات را از دور دید .
همانجا به دلش افتاد که به سوی قلمرو نهان(ریوندل محل زندگی بانوی جنگل)روان شودقلمرویی که هیچ میرایی بر آن گام ننهاده بود.....
بدرود ...
اینک ادامه داستان لوتین وبرن را بازگو می کنم:
...یکی از یاران باراهیر گورلیم پسر آنگریم بود. نام زن او اِی لنین بود. و عشق آن دو پیش از این رخداد های پلید بس عظیم بود اما گورلیم آنگاه که از جنگ در سرحدات بازگشت خانه اش را به یغما رفته و متروک یافت و زن او رفته بود و او خبر نداشت که همسرش را کشته اند یا اسیر گرفته اند .
آنگاه گورلیم به نزد باراهیر گریخت و در میان یاران او شرزه تر وعنان گسیخته تر از همه بود. گاه و بیگاه یکه و تنها و پنهانی به دیدن خانه اش می رفت که هنوز در میان دشت ها و بیشه های املاک او افتاده بود وخادمان مورگوت از این موضوع آگاه شدند .
پاییز هنگام بود که او در تاریکی شبانگاه از راه رسید .. آنگاه که به خانه نزدیک شد.به گمان خویش نوری در آنجا دید و با احتیاط پیش رفت و نگاهی به اندرون خانه انداخت .
و آنگاه ای لنین را آنجا دید و رخسار او از اندوه و گرسنگی تکیده بود و به گمانش صدای شکوه اش را شنید که چرا گورلیم او را وانهاده است.
امّاآنگاه که گورلیم بانگ برداشت چراغ در باد خاموش شد گرگ ها زوزه سر دادند و او ناگاه دست شکارچیان سائورون را بر شانه اش حس کرد .
بدین سان گورلیم در دام افتاد و او را به اردو گاه بردند و شکنجه اش دادند و می خواستند محل اختفای باراهیر و راه های آمد و شد او را بدانند اما گورلیم لب از لب نگشود . سپس با او وعده کردند اگر تسلیم شود آزادش کنند و به نزد ای لنین باز فرستند و او که عاقبت از درد و رنج جان به لبش رسیده بود و در حسرت دیدار همسرش می سوخت سست گشت آنگاه گورلیم بی درنگ به حضور موحش(وحشتناک) سائورون آوردند و سائورون گفت :«اینک شنیده ام که می خواهی بامن سودا کنی . بهای تو چیست؟»و گورلیم پاسخ داد که می خواهم ای لنین را باز یابم و همراه او آزاد شوم زیرا گمان می داشت که ای لنین نیز به اسارت در آمده است.
آنگاه سائورون خنده ای به لب آورد و گفت:«این بها برای خیانتی چنین بزرگ بس اندک است . بی تردید چنین خواهد شد. بگو!»
گورلیم زیر بار نمی رفت اما مرعوب از نگاه سائورون سر انجام جمله چیز هایی را که می دانست فاش گفت. آنگاه سائورون خندید و تمسخر کنان گفت جز شبحی ساخته و پرداخته ی افسون برای به دام انداختن اش چیزی ندیده است چه ای لنین مرده بود!
گفت :«با این حال دعای تو را مستجاب می سازم و تو به نزد ای لنین خواهی رفت و از بندگی من آزاد خواهی شد.»
آنگاه به اشارت او گورلیم را به مرگی ددمنشانه گشتند!
بدین سان محل اختفای باراهیر از پرده بیرون افتاد و مورگوت دام خود را بر گرد او تنید و اورک ها در ساعاتی خاموش پیش از سپیده دم از راه رسیدند و مردان دورتونیون را غافلگیر ساختند و همه را جز یک تن از دم تیغ گذراندند.
برن پسر باراهیر از جانب پدر روانه ی مأموریتی خطر ناک برای زیر نظر گرفتن تحرکات دشمن شده بود و وقتی پناهگاه به تصرف درآمد او در دوردست ها بود .
اما آنگاه که شب او را در جنگل غافلگیر ساخت خفت و در خواب دید که مر غان لاشخوار انبوه به سان برگ روی شاخه های لخت درختان کنار دریاچه ای نشسته اند و از منقارشان خون می چکد. آنگاه برن در خواب هیئتی دید ذکه از آن سوی آب به طرف اش می آید و آن شبح گورلیم بود و شبح با اوسخن گفت و از خیانت و مرگ خویش پرده برگرفت و برن را گفت که شتاب کند و پدر را آگاه سازد.
آنگاه برن از خواب برخاست و شتابان شبانه به راه افتاد و صبح روز دوم به مخفی گاه رانده شدگان رسید. اما همچنان که نزدیک می شد مرغان لاشخوار از روی زمین بر می خاستند و بر روی درختان توس کنار تارن آیلوین می نشستند و قار قاری ریشخند آمیز سر می دادند.
برن آنجا استخوان پدرراخاک سپرد و سنگ چینی بر گور او برآورد و بر سرش سو گند یاد کرد...
بدرود...![]()
به دلیل تقاضاهای بسیار از برای شفاف تر نوشتن داستان های پیچیده ی سرزمین میانه و ارسیا و ... تصمیم گرفتم از مخاطرات عاشقانه ی سرزمین میانه باز گویم که بسیار زیبا و شفاف است بل حکایت لوتین و برن هر چند خلاصه شده باز هم طولانی است مع هذا تصمیم گرفتم آنرا در چند دور متوالی باز گویم تا بلکه تاثیر آن فراوان تر مشاهده شود.
پس بشنویم حکایت لوتین و برن را:
آورده اند که باراهیر(پدر برن از نخست زادگان آدمیان) حاضر به وانهادن دورتونیون نبود و مورگوت(از والار ولی تباه شده و سرور سائورون) برای کشتن او می کوشید تا آنکه سرانجام دوازده تن از یاران با او ماندند.
آنک جنگل دورتونیون از جنوب به سوی خلنگ زار های شمالی ارتفاع گرفت و در شرق آن زمین های مرتفع پر از دریاچه بود تارن آیلوین با بوته زاری جنگلی گرد بر گرد آن و جمله آن زمین ها عاری از راه و جاده و نابسارده بود چه حتی در روزگار صلح طولانی هیچ کس در آنجا نمیزیست .
اما آب های تارن آیلوین را حرمت می نهادند از آن روی که روز ها زلال و آبی رنگ بود و شب ها آینه ی ستارگان و می گفتند که ملیان(مادر لوتین بانوی سرزمین پنهان الفی زیبا که قدرت فراوان دارد)خود در روزگار کهن آن آب ها را تقدیس کرده است .
باراهیر و رانده شدگان همراه او بدانجا عقب نشستند و ماوا گرفتند و مورگوت او را نیافت .
اما آوازه ی کرده های باراهیر و یاران او در اطراف و اکناف پیچید و مورگوت سائورون را فرمان داد که ایشان را پیدا و نابود سازد. ..
ادامه دارد...
از اینجا به بعد به طور مستقیم تر درباره ی لوتین و برن می پردازیم.
بدرود
از دری کو شد رهش آغاز
می رود او تا کجا تاکو
من روان می کنم با او آواز
می روم من همره و هم پو
تا به دیدار کلان راهی
ره همه این مقصد اما کو؟
چه بگویم جز نه و آهی
سلام!
از رهی دور بازگشتم
از نزد خویشان مادری...
بسیار خوب باز گردیم بر سر اطلاعات
...آنگاه ایلوواتار به ایشان گفت:((از آن نغمه ای که بر شما آشکار گردانیدماینک به دست شما آهنگه بزرگ خواهم پرداخت. و چون شمایان را باشعله ای زوال ناپذیر افروخته ام توالن خویش را در آراستن این نغمه خواهید نمایاند هر یک با اندیشه و تدبیر خویشتن چنان که خواهید. امامن خواهم نشست و گوش فرا خواهم دادوشادمان خواهم بودکه از رهگذر شما زیبایی عظیم بدل به ترانه ای گشته است.))
آنگاه صدای آینور(والار) به سان چنگ و عود نای شیپور وبربط و ارغنونو به سان همسرایانی بی شمار که به الفاظ می خوانندبا نغمه های ایلوواتار اندک اندک طرح آهنگی بزرگرا در انداخت و صدای نوا ها در تبادلی بی پایان بافته در همسازی برخاست و مرز های شنوایی را در ژرفنا ها و دروازه ها درنوردیدو جای جای منزل ایلوواتارآکنده و سرریز گشت و آهنگ طنین آهنگ در پوچی جاری گشت و دیگر پوچی نبود.
از آن هنگام آینور آهنگی بدین سان نپرداخته بوداما آمده است که از همسرایی فرزندان ایلوواتارپس از روز بازپسینآهنگی بس بزرگتر پرداخته خواهد شدآنگاه نغمه های ایلوواتار(آرو) به درستی نواخته میشوند و در لحظه ی بر آمدن هستی می گیرند و از آن پس هر کس به سهم خویش مقصود او را در می یابد وهر کس با دایره ی فهم دیگری آشنا می شود و ایلوواتار از سرخشنودی به اندیشه هاشان آتشی پنهانی می بخشاید...
بدرود دوباره با همه ی دوستان!![]()
و او با آنان سخن گفت نغمه های آهنگ را بر آیشان خواندن گرفت و آینور در برابر وی خواندند و او شاد بود .
اما زمانی دراز هر یک به تنهایی می خواندند یا فقط چند تنی با هم و باقی به آهنگ گوش می سپردند چرا که هر یک تنها آن بخش از اندیشه ی ایلوواتار را درمی یافتند که خود نشات گرفته از آن بودند و با فهم برادران خویش می بالیدند اما به آهستگی
باری همچنان که به هم گوش می سپردند به تفاهمی ژرف تر رسیدند و همصدایی و همسازی شان فزون گشت.
و چنین واقع شد که ایلوواتار جمله آینور را به نزد خویش فرا خواند و نغممه ای شگرف به ایشان باز نمود و از چیز هایی بزرک تر و شگفت تر از آنچه تا به کنون آشکار نگردانیده بود پرده بر گرفت و شکوه آغاز و جلال انجامش آینور را مبهوت ساخت .
چنان که ایلوواتار را نماز بردند و خاموش ماندند....
درود و سلام بر آردایی ها ...
که از آنجا چشمه های نقره فام نرم فرو می ریزند
بال هایشش او را چون نوری سرگردان
از زمین کندند
و به آن سوی دیواره ی کوه عظیم بردند
سپس از آخر جهان دور شد
و باز در میان سفر های تاریک در دوردست
دلش هوای خانه کرد
و او بر افروخته همچون تک ستاره ای بر فراز مه
مثل شعله ای دور پیش از خورشید
همانند معجزه ای پیش از دمیدن سپیده
آنجا که آب های خاکستری رنگ نورلند جریان دارد از راه رسید
و از فراز سرزمین میانه گذشت
گریه ی تلخ بانوان و دوشیزگان الف را
در روزگاران پیشین در سال ها دور
به گوش خویشتن شنید
اما سرنوشت محتومش او را وا می داشت
تا پیش از زوال ماه ستاره ی کوی مانند
بگذرد و هرگز در سواحل
این سو
که منزلگه فانیان است درنگ نکند
و یا هرگز از سفر نیاساید
و همیشه چراغ درخشان خود را
همچون یک منادی بر دوش کشد
آورنده ی آتش وسترنس.
![]()
![]()
![]()
درود
و آنجا آواز هایی به او آموختند
و خردمندان پیر افسانه هایی برایش باز گفتند
و چنگ های زرین برایش آوردند
جامه ی سفید الفی برایش آوردند
جامه ی سفید الفی بر تنش کردند
و هفت چراغ راپیشاپیش او گسیل کردند
تا او به تنهایی از کالامیریا
به سرزمین پنهان رهسپار شود
به تالار های بی زمان گام نهاد
جایی که سال های بی شمار درخشنده از پس هم می گذرند
آنجا که پادشاهان پیشین تا ابد حکم می رانند
در ایلمارین بر روی کوه بر شیب
در آن هنگام بود که حرف های نا گفته گفته شد
از تبار انسان ها والف ها
چشم انداز هایی از جهان آنسو دید
که دیدن آنها برای مردمان این جهان مجاز نبود
آنجا کشتی جدیدی برایش ساختند
از میتریل و شیشه ی الفی
با دماغه ای درخشنده
بی هیچ پارو و بادبانی
و بر روی دکل اش که از نقره بود
سیلماریل همچون فانوسی روشن دیده می شد
و پرچمی فروزان از آتش زنده
که البریت فروزان شان می داشت
او که به آنجا آمد و به آرندیل
بال هایی جاویدان بخشید
وبرایش فرجامی بی مرگ مقرر کرد
تا آسمان ها یبی کران را در نوردد
وبه آن سوی خورشید و مهتاب سفر کند
وتاجی از نور زنده بر سرش نهاد
و او بی باک با نوری که ازجبینش می تافت
دماغه یقایق خود را برگرداند و در شب
از جهان دیگر در آن سوی دریا
طوفانی سخت و توفنده بر خاست
باد قدرت در تارمنل
از مسیر هایی که فانیانبه ندرت از آن گذر می کنند
قایق او را با نفس گزنده اش
چون اراده ی مرگ از عرض دریا های خاکستری
و از دیر باز فراموش شده و اندوهگین
گذر داد
و ارندیل از شرق به غرب دز گذشت
از سرزمین شب های ابدی باز گردانده شد
بر روی موج های سیاه و خروشان
از روی فرسنگ ها ساحل تاریک و زیر آِب فرو رفته
واو روی ساحل های مروارید
که دنیا در آنجا به پایان می رسد
نوای موسیقی را شنید
آنجا که امواج کف آلود در می غلتند
و هاله ای از نور گرد بر گرد طلای زرد و گوهر ها دیده می شود
و او کوه را دید که ساکت در برابرش بر می خیزد
آنجا که گرگ و میش بر روی زانوان والینور و الدامار
که از دریا ها ی دوردست دیده می شوند آرمیده است
راه گم کر ده ای از تاریکی گریخت
و سر انجام به لنگر گاه سفیدی رسید
به میهن الفی سر سبز و زیبا
آنجا که هوا مانند شیشه شفاف بود
در زیر تپه ی ایلمارین
درخشنده در دره ای پر شیب
در آب های شدو میر باز می تابید...
آنجا که پادشاه ودرخت سپید به هم می رسند من خفته ام به نزدم بیاییدکه سخت دلتنگتان هستم موجودات فنا نا پذیر زیبا الف های مهربان من قلب ستاره ی شامگاه از دوری شما به تنگ آمده
نوایم را بشنوید و به دلداریم بشتابید
بدرود...
...در زیر ماه و ستاره ها
دور ازکرانه های شمالی پرسه می زد
بسیار بیشترازعمر مردمان فانی
میان آنجا که صدای سایش یخ های نرو آیس به گوش می رسد
وتاریکی بر روی تپه های یخ رده حکم فرماست
ومیان آنجا که لایه زیرین زمین گرم است
ومیان سرزمین های برهوت سوزان
با شتاب برگشت و همچنان آواره بود
روی آب های بی ستاره سرگردان بود
تا سر انجام به سرزمین شب های ظلمانی رسید
و نه از آن ساحل روشن و نه از نور
که در جستجویش بود هیچ ندید
بادهای خشم او را راندند
واو کور کورانه همچنان که بر روی کف ها قایق می راند
از غرب به شرق و بی هدف
بی منادی و چاووش به سوی سرزمین اش باز آمد
الوینگ در آنجا به استقبالش شتافت
و شعله ای در تاریکی درخشیدن گرفت
روشن تر از روشنایی الماس
که آتشی بود بر روی سینه اش.......
با امید دیدن نور سیلماریل بدرود تا ادامه .....
