ترانه ی بانو نیمرودل را که همنام رودخانه بود و مدت هاپیش در کنارش زندگی می کردبرایتان می نویسم در زبان جنگلی الف های سیاه بیشه آواز زیبایی استاما در زبان ما الف های ریوندل(ایملادریس)آن را اینگونه میخواندند:
دوشیزه الف بود در روز گاران باستان
ستاره ای درخشان در روز
بالا پوشش سفید بود با حاشیه ای از طلا
وکفش هایش خاکستری و نقره ای بود
ستاره ای بر جبینش داشت ونوری بر موهایش می درخشید
همانند آفتاب بر روی شاخه های طلایی درختان
در لوتلورین زیبا
گیسوانش بلند و دستانش سفید
زیبا روی و بی ریا
هنگام وزیدن باد چونان نوری به این سو و آن سو پر می کشید
به سان برگ های درختان زیزفون
در کنار آبشار نیمرودل
کنارآب زلال وخنک
صدایش چون آبشاری از نقره در آبگیر درخشان فرو می ریخت
این که اکنون او کجاست کس نمی داند
در زیر نور خورشید یا در سایه ها
جرا که نیمرودل از دیرباز گم شد
ودر کوهستان آواره گشت
کشتی الفی در لنگر گاه های خاکستری
در پناه کوهی که او را از باد محفوظ می داشت
روز ها انتظارش را می کشید
در کرانه ی دریای پر خروش
بادی شبانه در سرزمین های شمالی
برخاست و بلند فزیاد سر داد
وکشتی الفی را از ساحل دور ساخت
در میان موج های خیزان
آنگاه که پگاه تیره از راه رسید زمین گم شد
و کوه ها به خاکستری گرائیدند
در آن سوی تلاطم امواج که به این سو و آن سوشان می راند
و خیزابه هایی که پاشش آب هایشان چشم را کور می کرد
آمروت ساحل را که رنگ می باخت نگریست
که اکنون در پس موج ها باریکه ای از آن به چشم می خورد
وکشتی را به باد نفرین گرفت
که او را ارز نیمرودل دور می ساخت
آمروت از ذیر باز پادشاه الف ها بود
فرمانروای درختان ودره ها
آنگاه که به رنگ طلابودند شاخه ها
در لوتلورین زیبا
دیدند که از روی عرشه به درون دریا جهید
به سان تیری که از کمان بیرون می جهد
ودر ژرفای آب شیرجه رد
به مانند بک مرغ دریایی
باد بر روی موهای تابدارش می وزید
وکف ها گرداگردش می درخشیدند
از دور دیدند که پر زور و زیبا
به مانند قویی دور می شود
امابه اکنون از غرب پیامی نرسیده
ونیز از ساحل این سو
ومردمان الف تابه امروز دیگر هیچ خبری از آمروت نشنیده اند
