...در زیر ماه و ستاره ها
دور ازکرانه های شمالی پرسه می زد
بسیار بیشترازعمر مردمان فانی
میان آنجا که صدای سایش یخ های نرو آیس به گوش می رسد
وتاریکی بر روی تپه های یخ رده حکم فرماست
ومیان آنجا که لایه زیرین زمین گرم است
ومیان سرزمین های برهوت سوزان
با شتاب برگشت و همچنان آواره بود
روی آب های بی ستاره سرگردان بود
تا سر انجام به سرزمین شب های ظلمانی رسید
و نه از آن ساحل روشن و نه از نور
که در جستجویش بود هیچ ندید
بادهای خشم او را راندند
واو کور کورانه همچنان که بر روی کف ها قایق می راند
از غرب به شرق و بی هدف
بی منادی و چاووش به سوی سرزمین اش باز آمد
الوینگ در آنجا به استقبالش شتافت
و شعله ای در تاریکی درخشیدن گرفت
روشن تر از روشنایی الماس
که آتشی بود بر روی سینه اش.......
با امید دیدن نور سیلماریل بدرود تا ادامه .....
به هنگام انتظار ذر آرونین
از چوب درختان جنگلی نیمبرتیل
قایقی ساخت تا با آن سفر کند
بادبان هایش از پارچه ی نقره بافت بود
وفانوس های قایق همه از نقره بود
دماغه قایق اش به شکل قویی بود
وپرچم های قایق اش درخشان بودند
با زره تمام قد پادشاهان باستان
ملبس به زرهی از حلقه های زنجیر شکل
وبر روی سپر درخشانش خطوط رونی نقش بسته بود
که او را از هر گونه زخم و گزندی در امان بدارد
کمانش از شاخ اژدها بود
وتیر هایش از چوب آبنوس
جوشن اش از نقره بود
وقبضه ی شمشیرش از سنگ یمانی
شمشیر فولادین او ترس نمی شناخت
وکلاه خود بلندش چه سخت بود
پر عقابی بر تارکش بود
وزمردی روی سینه اش
