و آنجا آواز هایی به او آموختند
و خردمندان پیر افسانه هایی برایش باز گفتند
و چنگ های زرین برایش آوردند
جامه ی سفید الفی برایش آوردند
جامه ی سفید الفی بر تنش کردند
و هفت چراغ راپیشاپیش او گسیل کردند
تا او به تنهایی از کالامیریا
به سرزمین پنهان رهسپار شود
به تالار های بی زمان گام نهاد
جایی که سال های بی شمار درخشنده از پس هم می گذرند
آنجا که پادشاهان پیشین تا ابد حکم می رانند
در ایلمارین بر روی کوه بر شیب
در آن هنگام بود که حرف های نا گفته گفته شد
از تبار انسان ها والف ها
چشم انداز هایی از جهان آنسو دید
که دیدن آنها برای مردمان این جهان مجاز نبود
آنجا کشتی جدیدی برایش ساختند
از میتریل و شیشه ی الفی
با دماغه ای درخشنده
بی هیچ پارو و بادبانی
و بر روی دکل اش که از نقره بود
سیلماریل همچون فانوسی روشن دیده می شد
و پرچمی فروزان از آتش زنده
که البریت فروزان شان می داشت
او که به آنجا آمد و به آرندیل
بال هایی جاویدان بخشید
وبرایش فرجامی بی مرگ مقرر کرد
تا آسمان ها یبی کران را در نوردد
وبه آن سوی خورشید و مهتاب سفر کند
وتاجی از نور زنده بر سرش نهاد
و او بی باک با نوری که ازجبینش می تافت
دماغه یقایق خود را برگرداند و در شب
از جهان دیگر در آن سوی دریا
طوفانی سخت و توفنده بر خاست
باد قدرت در تارمنل
از مسیر هایی که فانیانبه ندرت از آن گذر می کنند
قایق او را با نفس گزنده اش
چون اراده ی مرگ از عرض دریا های خاکستری
و از دیر باز فراموش شده و اندوهگین
گذر داد
و ارندیل از شرق به غرب دز گذشت
از سرزمین شب های ابدی باز گردانده شد
بر روی موج های سیاه و خروشان
از روی فرسنگ ها ساحل تاریک و زیر آِب فرو رفته
واو روی ساحل های مروارید
که دنیا در آنجا به پایان می رسد
نوای موسیقی را شنید
آنجا که امواج کف آلود در می غلتند
و هاله ای از نور گرد بر گرد طلای زرد و گوهر ها دیده می شود
و او کوه را دید که ساکت در برابرش بر می خیزد
آنجا که گرگ و میش بر روی زانوان والینور و الدامار
که از دریا ها ی دوردست دیده می شوند آرمیده است
راه گم کر ده ای از تاریکی گریخت
و سر انجام به لنگر گاه سفیدی رسید
به میهن الفی سر سبز و زیبا
آنجا که هوا مانند شیشه شفاف بود
در زیر تپه ی ایلمارین
درخشنده در دره ای پر شیب
در آب های شدو میر باز می تابید...
آنجا که پادشاه ودرخت سپید به هم می رسند من خفته ام به نزدم بیاییدکه سخت دلتنگتان هستم موجودات فنا نا پذیر زیبا الف های مهربان من قلب ستاره ی شامگاه از دوری شما به تنگ آمده
نوایم را بشنوید و به دلداریم بشتابید
بدرود...
