تبليغاتX
 ستاره ی شامگاهی میتابد
ستاره ی شامگاهی میتابد
سلام بر شما(ادامه ی ماجرای لوتین و برن)

اینک ادامه داستان لوتین وبرن را بازگو  می کنم:

...یکی از یاران باراهیر گورلیم پسر آنگریم  بود. نام زن او اِی لنین بود. و عشق آن دو  پیش از این رخداد های پلید بس عظیم بود اما گورلیم آنگاه که از جنگ در سرحدات بازگشت خانه اش را به یغما رفته و متروک یافت و زن او رفته بود و او خبر نداشت که همسرش را کشته اند یا اسیر گرفته اند .

آنگاه گورلیم به نزد باراهیر گریخت و در میان یاران او شرزه تر وعنان گسیخته تر از همه بود. گاه و بیگاه یکه و تنها و پنهانی به دیدن خانه اش می رفت که هنوز در میان دشت ها و بیشه های املاک او افتاده بود وخادمان مورگوت از این موضوع آگاه شدند .

پاییز هنگام بود که او در تاریکی شبانگاه از راه رسید .. آنگاه که به خانه نزدیک شد.به گمان خویش  نوری در آنجا دید و با احتیاط پیش رفت و نگاهی به اندرون خانه انداخت . 

و آنگاه ای لنین را آنجا دید و رخسار او از اندوه و گرسنگی تکیده بود و به گمانش صدای شکوه اش را شنید که چرا گورلیم او را وانهاده است.

امّاآنگاه که گورلیم بانگ برداشت چراغ در باد خاموش شد گرگ ها زوزه سر دادند و او ناگاه دست شکارچیان سائورون  را بر شانه اش حس کرد .

بدین سان گورلیم در دام افتاد و او را به اردو گاه بردند و شکنجه اش دادند و می خواستند محل اختفای باراهیر و راه های آمد و شد او را بدانند اما گورلیم لب از لب نگشود . سپس با او وعده کردند اگر تسلیم شود آزادش کنند و به نزد ای لنین باز فرستند و او که عاقبت از درد و رنج جان به لبش رسیده بود و در حسرت دیدار همسرش می سوخت سست گشت آنگاه گورلیم بی درنگ به حضور موحش(وحشتناک) سائورون آوردند و سائورون گفت :«اینک شنیده ام که می خواهی بامن سودا کنی . بهای تو چیست؟»و گورلیم پاسخ داد که می خواهم ای لنین را باز یابم و همراه او آزاد شوم زیرا گمان می داشت که ای لنین نیز به اسارت  در آمده است.

آنگاه سائورون خنده ای به لب آورد و گفت:«این بها برای خیانتی چنین بزرگ بس اندک است . بی تردید چنین خواهد شد. بگو!»

گورلیم زیر بار نمی رفت اما مرعوب از نگاه سائورون سر انجام جمله چیز هایی را که می دانست فاش گفت. آنگاه سائورون خندید  و تمسخر کنان گفت جز شبحی ساخته و پرداخته ی افسون برای به دام انداختن اش چیزی ندیده است چه ای لنین مرده بود!

گفت :«با این حال دعای تو را مستجاب می سازم و تو به نزد ای لنین خواهی رفت و از بندگی من آزاد خواهی شد.»

آنگاه به اشارت او گورلیم را به مرگی ددمنشانه گشتند! 

بدین سان محل اختفای باراهیر از پرده بیرون افتاد و مورگوت دام خود را بر گرد او تنید و اورک ها در ساعاتی خاموش پیش از سپیده دم از راه رسیدند و مردان دورتونیون را غافلگیر ساختند و همه را جز یک تن از دم تیغ گذراندند.

برن پسر باراهیر از جانب پدر روانه ی مأموریتی خطر ناک برای زیر نظر گرفتن تحرکات دشمن شده بود و وقتی پناهگاه به تصرف درآمد او در دوردست ها بود .

اما آنگاه که شب او را در جنگل غافلگیر ساخت  خفت و در خواب دید که مر غان لاشخوار انبوه به سان برگ روی شاخه های لخت درختان کنار دریاچه ای نشسته اند و از منقارشان خون می چکد. آنگاه برن در خواب هیئتی دید ذکه از آن سوی آب به طرف اش می آید و آن شبح گورلیم بود و شبح  با اوسخن گفت و از خیانت و مرگ خویش  پرده برگرفت و برن را گفت که شتاب کند و پدر را آگاه سازد.

آنگاه برن از خواب برخاست  و شتابان شبانه به راه افتاد و صبح روز دوم به مخفی گاه رانده شدگان رسید. اما همچنان که نزدیک می شد مرغان لاشخوار از روی زمین بر می خاستند و بر روی درختان توس کنار  تارن آیلوین  می نشستند و قار قاری ریشخند آمیز سر می دادند.

برن آنجا استخوان پدرراخاک سپرد و سنگ چینی بر گور او برآورد و بر سرش سو گند یاد کرد...

بدرود...


?آرون  | در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 19:30 | پیوند  |