تبليغاتX
 ستاره ی شامگاهی میتابد
ستاره ی شامگاهی میتابد


از این روی نخست به تعقیب اورک هایی پرداخت که پدر و خویشان  او را کشته بودند و شبانه در کنار چشمه ی ریویل بالای مانداب سِرِخ به اردوگاه شان برخورد و به سبب آموختگی اش با بیشه ها بی آن که او را ببینند به آتش شان نزدیک شد.

آنجا فرمانده اورک ها به کار خود فخر می فروخت و دست بریده ی باراهیر را به منزله ی نشانه ای برای سائورون از موفقیت آمیز بودن ماموریت شان بالای سر گرفته بود و انگشتر فلاگوند بر انگشت آن دست بود . آنگاه برن از پشت صخره ای بیرون جست وفرمانده را کشت و دست و حلقه را برداشت و در پناه تقدیر پا به گریز نهاد و اورک ها چون مدهوش شده بودند تیر هاشان بی هدف بود

 

از آن پس برن چهار سال دیگر در دورتونیون تنها همچون یاغیان سرگردان بود اما دوست ددان و پرندگان شده بود و آنها یاری اش کردند و هیچ گاه با او بی وفا نبودند و از آن زمان به بعد هیچ موجود زنده ای را که در خدمت مورگوت نبود نمی کشت و لب به گوشتش نمیزد.

 

نه از مرگ که تنها از اسارت می ترسید و از آنجا که بی باک و بی پروا بود هم از مرگ و هم از بند گریخت و آوازه ی کار های دلیرانه اش در تنهایی در سرتاسر بلریاند پیچید و حکایت هایش حتی به دوریات هم رسید.

 

عاقبت مورگوت برای سر او جایزه تعیین کرد که کم از بهای سر فین گون شاه برین نولدور نبود اما اورک ها با خبرنزدیک شدن برن به جای جستن او می گریختند از این رو سپاهی به فرهاندهی سائورون به مقابله با او به راه افتاد و سائورون گرگ خویان را با خود آورده بود ددانی خونخوار که او ارواحی موحش رادر جسم شان  جای داده بود.

تمام آن سرزمین اینک پر از پلیدی گشته بود و تمام موجودات پاک آنجا را ترک می گفتند و برن چنان سخت در تنگنا افتاده بود که عاقبت به اجبار از دورتونیون گریخت.

به گاه زمستان و برف زمین و گور پدرش را در دورتونیون ترک گفت واز ارتفاعات گورگوروت کوهستان دهشت بالا رفت و زمین دوریات را از دور دید .

همانجا به دلش افتاد که به سوی قلمرو نهان(ریوندل محل زندگی بانوی جنگل)روان شودقلمرویی که هیچ میرایی بر آن گام ننهاده بود.....

بدرود ...


?آرون  | در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 23:13 | پیوند  |