تبليغاتX
 ستاره ی شامگاهی میتابد
ستاره ی شامگاهی میتابد
پیامی به الف ها

...سیلماریل را به ارندیل داد

وتاجی از نور زنده بر سرش نهاد

و او بی باک با نوری که ازجبینش می تافت

دماغه یقایق خود را برگرداند و در شب

از جهان دیگر در آن سوی دریا

طوفانی سخت و توفنده بر خاست

باد قدرت در تارمنل

از مسیر هایی که فانیانبه ندرت از آن گذر می کنند

قایق او را با نفس گزنده اش

چون اراده ی مرگ از عرض دریا های خاکستری

و از دیر باز فراموش شده و اندوهگین

گذر داد

و ارندیل از شرق به غرب دز گذشت

از سرزمین شب های ابدی باز گردانده شد

بر روی موج های سیاه و خروشان

از روی فرسنگ ها ساحل تاریک و زیر آِب فرو رفته

واو روی ساحل های مروارید

که دنیا در آنجا به پایان می رسد

نوای موسیقی را شنید

آنجا که امواج کف آلود در می غلتند

و هاله ای از نور گرد بر گرد طلای زرد و گوهر ها دیده می شود

و او کوه را دید که ساکت در برابرش بر می خیزد

آنجا که گرگ و میش بر روی زانوان والینور و الدامار

که از دریا ها ی دوردست دیده می شوند آرمیده است

راه گم کر ده ای از تاریکی گریخت

و سر انجام به لنگر گاه سفیدی رسید

به میهن الفی سر سبز و زیبا

آنجا که هوا مانند شیشه شفاف بود

در زیر تپه ی ایلمارین

درخشنده در دره ای پر شیب

در آب های شدو میر باز می تابید...

 

 

آنجا که پادشاه ودرخت سپید به هم می رسند من خفته ام به نزدم بیاییدکه سخت دلتنگتان هستم موجودات  فنا نا پذیر زیبا الف های مهربان من قلب ستاره ی شامگاه از دوری شما به تنگ آمده

نوایم را بشنوید و به دلداریم بشتابید

بدرود...


?آرون  | در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 1:12 | پیوند  |