تبليغاتX
 ستاره ی شامگاهی میتابد
ستاره ی شامگاهی میتابد
درد دل های من با شعر های قدیمی

...و او آنجا سفرش را به پایان رساند

و آنجا آواز هایی به او آموختند

و خردمندان پیر افسانه هایی برایش باز گفتند

و چنگ های زرین برایش آوردند

جامه ی سفید الفی برایش آوردند

جامه ی سفید الفی بر تنش کردند

و هفت چراغ راپیشاپیش او گسیل کردند

تا او به تنهایی از کالامیریا

به سرزمین پنهان رهسپار شود

به تالار های بی زمان گام نهاد

جایی که سال های بی شمار درخشنده از پس هم می گذرند

آنجا که پادشاهان پیشین تا ابد حکم می رانند

در ایلمارین بر روی کوه بر شیب

در آن هنگام بود که حرف های نا گفته گفته شد

از تبار انسان ها والف ها

چشم انداز هایی از جهان آنسو دید

که دیدن آنها برای مردمان این جهان مجاز نبود

آنجا کشتی جدیدی برایش ساختند

از میتریل و شیشه ی الفی

با دماغه ای درخشنده

بی هیچ پارو و بادبانی

و بر روی دکل اش که از نقره بود

سیلماریل همچون فانوسی روشن دیده می شد

و پرچمی فروزان از آتش زنده

که البریت فروزان شان می داشت

او که به آنجا آمد و به آرندیل

بال هایی جاویدان بخشید

وبرایش فرجامی بی مرگ مقرر کرد

تا آسمان ها یبی کران را در نوردد

وبه آن سوی خورشید و مهتاب سفر کند


?آرون  | در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 19:18 | پیوند  |